تبليغاتX
تا ستاره ها




 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:20  توسط حسین مهربان  | 

 

 

 

سال هاست با خود می اندیشم در باره چیستی آبادان!!! همواره از خود پرسیده ام این آبادان مگر چیست یا چه دارد که اینطور دلبسته و دلباخته اش هستم با اینکه مدتی است ترکش کرده ام؟ شهری که موطن اصلی اجداد من هم نبوده....سرزمینی بوده که روزی روزگاری مردمی برای زندگی بهتر و امرار معاش به آنجا مهاجرت کرده اند...مدتی در کنار هم زندگی کرده اند بعد هم اتفاقاتی و جنگی و آوارگی و برخی دیگر بر نگشته اند و برخی که برگشته اند هم...

.

.

 آخر به نتیجه رسیدم...مثل همیشه همه چیز با من سخن می گفت اما به زبانی که می بایست ترجمه می شد!!!و شد. دیدم عجب شباهتی!! انگار تاریخ آبادان را از روی تاریخ کل این مملکت نوشته اند...دیدم میانبری شده برایم برای پاسخ بسیاری ازمسائل و نادانسته ها. دیدم که این سرزمین چطور ناگهان رشد کرد ، زیباترین فرهنگ در میان مردمش جاری بود، فعالیت در همه زمینه ها به بهترین نحو اجرا می شد، گویی بهشتی در  ویران سرای کویر!!! بهشتی که از جلوه پاک انسانی آدمیان نشات گرفته بود! پاکی، صداقت، دوستی، عشق، ایثار، جوانمردی، خلوص و... همه و همه چیز هایی بود که در این وادی برایم مفهوم و عینیت پیدا کرده بود !اما ناگهان همه چیز به هم ریخت

نمی گویم دیگر چه شد، طاقتش را ندارم...تنها همین بس که دیگر فسانه به پایان رسیده است. احساس میکنم از خواب شیرینی برخواسته ام که تنها لحظات اندکی از آن را با دیدن آثار خرابه اش به یاد می آورم. احساس می کنم گمشده ای دارم و در این خرابه ها به دنبالش می گردم، آه که همان ها را هم از بین بردند.

این بو...این بو خفه ام می کند.

 بوی مرگ به مشام می رسد!!!

                                    بوی مرگِ ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:51  توسط حسین مهربان  | 

 

 

 

 

 

home | Archive | links | contact us