مقصد...
...این قابیست از صدای ما

عبور می کنم...
ساده تر از همیشه، بی آنکه دلم بلرزد...سنگ شده ام شاید یا...نمی دانم. تنها عبور می کنم..روحی سرگردان در ناکجا آباد خاطره ها.
روزها را سپری می کنم تقویمی در کار نیست، مدتی است پانویس های تقویمم فرار کرده اند یا شاید گم شده اند و تقویمم را به شمارنده ای پوچ تبدیل کرده اند.
امسال سالروز وبلاگ را هیچکدام نتوانستیم مطلبی بنویسیم شاید گرفتار شاید بی تفاوت شاید هم...نمی دانم. حداقل وقت این را توانستم پیدا کنم که به اولین پستمون سر بزنم در سه سال پیش که نمی دانم چرا باورم نمی شود سه سال پیش بود یا نمی خواهم باورم شود. اما چندان دلم گرفت که طاقتی نماند، چقدر شور، چقدر انگیزه و چقدر طراوت و الان... نمیدانم .
مانند کودکی ها که چقدر حسرتش را می خورم، حسرت یک لحظه پاک نگرش کودکانه ام را به همه چیز...حسرت شگفت زده شدن از هر چیز نو و تازه...حسرت رویاهای زیبا...
شاید طبق معمول که همه می گویند سیاه می بینم شاید زیبایی ها را نمی بینم شاید هنوز...
...گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم.